می دانم شاید قیدار ها در این مملکت کم نباشند. ولی قحط قیدار-صفت شده است گویا و این درد بزرگی است. این نوشته تنها هق هق ی است حاصل همین درد. با وجود اینکه گریه خوب است و گفتندی که باعث افزایش عمر و بهبود روحیه می شود. ولی ما به دو دلیل نمی توانیم ناله ی گریه ی خود را سر دهیم. یکی حجب و یکی ترس. حجب ش که مشخص است و ترسش هم...؛ لذا بر همین هق هق قناعت می کنیم،...

رساترقضیه ی این قیدار مرتبط است با رمان اخیر رضا امیرخانی، «قیدار» (خودتان بخرید، بخوانید!). قیدار همان لوتی گاراژ و ماشین سنگین داری است که دست کلی آدم را گرفته و نان آوری را بهشان آموخته که پس از خواندن فصل اول کتاب عاشقش شدم. هنوز مابقی اش را نمی دانم و ممکن هم هست مرا از این مطلب پشیمان کند. ولی مهم نیست. همان شخصیت لازمه همین پست پیش روی شماست.

مدتی بود در «رساتر» چیزی ننوشته بودم. دلیلی دارد که علت همین مطلب نیز هست. جان دلم که شما باشید، درگیر بیماری یکی از بستگان نزدیک بودیم و حسابی روحیه مان با این قرتی بازی ها و پست زدن جور در نمی آمد. اعصابمان را هم که نپرسید...

نزد پزشکی بردیمشان که حسابی قیافه ی مدرکِ دکترایی را گرفته بود که مهرش را دانشگاه فلان کشور تف کرده است روی آن. تشخیص، کمردرد بود و چند جلسه فیزیوتراپی. افاقه نکرد و پزشکی دیگر (پزشک مسئول همان فیزیوتراپی) و تشخیصی دیگر مبنی بر دیسک کمر(!!!) و چند جلسه دیگر فیزیوتراپی به اضافه ی آب درمانی و از این دست بول-شت هایی که جلسه ای خداتومن باید بپردازیمشان. که باز هم همان گند را زد روی همان جایی که پزشک قبلی قهوه ای کرده بود.

متخصص اعصاب معتبری را معرفی کردندمان که حداقل نتیجه اش بیرون آمدن از این سردرگمی و تجویز دارو بود. تست اعصاب، M.R.I.، آزمایشهای مختلف، سونوگرافی، C.T. اسکن، معرفی به این دکتر و آن دکتر و خلاصه هرچی راه تشخیص که شما فکرش را بکنید که در این شهر می شود انجام داد، انجام شد. موش آزمایشگاهی ای شده بود این آشنای نزدیک. در میان این همه آزمایش هزینه ها هرچند در ازای سلامتی مهم نیست ولی کمرمان را شکست. بگذارید دیالوگ رد و بدل شده در یک نمونه اش را برایتان خلاصه کنم:

- برای کی وقت M.R.I. دارید؟

- دوشنبه هفته آینده.

- خیلی ممنون... بفرمایید این هم دفترچه بیمه.

- (بعد از نگاهی روی نسخه پزشک) لطف کنید حساب کنید تا اسم تان را بنویسم. 300 هزار تومان!

- 300 تومن؟ الان که ندارم. شما اسم را بنویس من فردا پول را می آورم.

- نمی شود آقا. کلی آدم توی نوبت هستند.

- ... و کلی آدم دست به جیب! (این یکی را در دلم گفتم)

رفتم به سراغ تماس با بیمارستان های دولتی که نزدیکترین زمانی که به ما اعلام داشتند؛ سه ماه دیگر بود!!! خلاصه رفتیم همان درمانگاه خصوصی ولی به خاطر همان یک روز، چند روز کارمان عقب افتاد.

عرض و غرضم همین ناقیداری این زمانه بود. دوست دارم در مرام قیدار ِ«قیدار» غرق شده و این شهر را بی خیال شوم که چون «تهران» نیست و یا چون در «ایران» است اینگونه به این حال رها شده ... خود آقای رضا-آقای امیرخانی می داند چه می گویم و چقدر توصیفاتم حقیقت دارد. چراکه «من ِ او» یش را اینجا نوشته است.