در این مدت بیش از یک سال فاصله ی بین فجر 29 و اسکار 84 اتفاقات زیادی برای سینمای ایران افتاد که پرتوجه ترین شان «جدایی نادر از سیمین» بود. از آن دروی جوایز فجرش، اکران پر حاشیه اش، جوایز برلین و دیگر کشورها تا گلدن گلوب و در نهایت اسکار. و بسیاری مسائل حاشیه ای دیگر که بیشترش سیاسی بود.
خیلی از دوستان و مخاطبین وبلاگ بر من خرده گرفتند که چرا نقدی و یا یادداشتی ننوشتی در این مورد؟ تا این که اصرار یکی دیگر از دوستان نزدیکم در این چند روز پیش مرا وا داشت تا دو اتفاق مهم در اسکار را با یکدیگر مقایسه کنم.
رابطه ی «اصغر فرهادی» و «مارلون براندو»
در سال
1973 میلادی بود که اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را به «مارلون براندو» بازیگر
مشهور و موفق امریکایی به خاطر فیلم ماندگار «The Godfather» اختصاص دادند. ولی او به جای خود یک
زن سرخپوست را به روی سن می فرستد. برای همه عجیب اس
ت. زن سرخپوست اسکار را پس می
زند و بعد پای میکروفون می رود تا حرف بزند. بیانیه ای طویل از طرف مارلون
براندو در دست دارد که می گوید «وقت اجازه نمی دهد همه اش را بخوانم ولی بعد از
مراسم برای خبرگزاری ها خواهم خواند.» به طور خلاصه می گوید «آقای براندو اسکار را
قبول نمی کنند؛ به دلیل نمایش چهره ای خشن و یاغی از سرخپوست های امریکایی در فیلم
های هالیوود و تلویزیون امریکا. مخصوصا اتفاقات این اواخر در فیلم زانوی زخمی
(منظور نیمه کاره ماندن فیلم به
خاطر موضوع آن که بازگشایی پرونده ای بود در ارتباط با قتل عام سرخپوستان امریکایی در سال 1890 به کارگردانی مارتین
اسکورسیزی و بازی مارلون براندو) ...»
در مقابل، اصغر فرهادی قرار دارد. کسی که با وجود توهین های بسیار به اسلام و ایران در سینمای غربی مخصوصا هالیوود، پس از دریافت جایزه ی اسکار – این بت سینماگران کنونی - پای میکروفون می رود و فرهنگ ملت ایران را فرهنگی غنی می نامد که زیر گرد و غبار سیاست مخفی مانده است. حال که در فیلمش ایران را کشوری می داند که باید از آن مهاجرت کرد. چراکه جای پیشرفت در آن یافت نمی شود و همه ی مردم به هم دروغ می گویند.
هنرمند زبانش هنرش است. فیلمش، موسیقی اش، کتابش، شعرش، نقاشی اش، مجسمه اش و...
این که بیایی و فیلمی بسازی که یک حرف می زند ولی وقتی جایزه می گیری، حرفی در تضاد آن بزنی؛ یا تعارف لحظه ای در آن هنگام است و یا عدم ثبات شخصیت. در واقع «حزب اسکار» بودن می ناممش. و به قولی «شوخیه»!
پی
نوشت:
1- فیلم از لحاظ ساختاری، فیلمنامه، کارگردانی، تصویربرداری و بازیگری عالی ست و تاثیر خوبی می گذارد. ولی حرفش، حرف مردم ما نیست. اصلا حرفش خوب نیست. فقط بهانه ای است برای جوایز خارجی.
2- کلیپ صحبت های زن سرخپوست در مراسم اسکار سال 1973:
برچسبها: اصغر فرهادی, مارلون براندو, نقد جدایی نادر از سیمین, اسکار اصغر فرهادی, جایزه اسکار
متنی که پیش روی شماست، خرده یادداشتی است پیرامون مواضع اقتصادی کنونی، شب عید و ولخرجی های شیرینش. شاید کمی زبان طنز تلخ بنده شما را ناراحت کند ولی به نظرم خوب است که خوانده شود.
هلوی پوست ناکنده...
سلام اول وقت امروز برای قول آخر وقت دیروز بود و قول آخر
وقت دیروز برای فردا...
فردا نوبت وام من می رسد؛ شاید که وام، بوی شام را هم مدتی در منزلمان راه بیندازد.
فردا که می رسد وام را چنان هلوی پوست ناکنده ای، آکنده از شعف بغل می کنم و بوسه می زنم که عجیب فکرهایی دارم برایش:
پوست های هلو را می گذارم روی زخم هایم و گوشتش را برای خرج هایم و هسته اش را ...
آه! این هسته ی هلو چقدر تلخ است. انگار کن کارخانه ی بازیافتی شده ام تا این هلو را با هسته ی تلخش ببلعم و هلویی دیگر بسازم با هسته ای به شیرینی عسل. آخر روزی که هلو را به من می دادند، گفتند: «وام شما 14 درصد سود دارد.»
برچسبها: هلو, داستان طنز, وام
برای
تحصیلات آکادمیک، دو سال را خارج از شهرم، یعنی کرمان گذراندم. دو سال مابقی را
ولی کنار خانواده و در زادگاه اجدادی.
دو سال در کرمان بیش از آنکه تحصیل کنم، به تهذیب نفس و خود پرداختم و در مقابل دوسال دیگر که در اراک حضور داشتم بیش از آنکه به تهذیب بپردازم، تحصیل کردم. جالب تر آنجاست، که همانقدر تحصیل در شهر مادری ام در اندازه ی نیاز و بل مفید نبود، تهذیب در کرمان را برای یک عمر کافی می دانم...
پی نوشت:
خاک کرمان عجیب دامن گیر
است. روز جمعه ای، خوب ما را برد به آن روزها.
تصویر روبرو هم مربوط است به باغ شازده ماهان کرمان از عکاس خبرگزاری مهر.
برچسبها: یادداشتهای روزانه, کرمان, باغ شازده ماهان
تا همین چند روز پیش فکر می کردم بهترن کتابش «نشت نشا» ست. الان که «نفحات نفت» ش را زمین گذاشتم، مطمئن شدم که اشتباه کرده ام. با اینکه این کتاب جلد صفرم نشت نشا لقب گرفته، ولی اگر «0»ش را جلوی «2»ی تعداد مقاله ی اقتصادی-سیاسی بلند مکتوبش قرار دهیم، الحق که نمره ای کمتر از 20 زیبنده اش نیست. شاید و اگر آن یک فصلی که به گفته خودش، حذف کرده اند را می خواندیم، 100 هم می گرفت. تجربه نشان داده است اصولی که دولتی ها با آن دعوا دارند، بیشتر مورد لطف مردم قرار می گیرد و به دردشان می خورد تا اموری که چنان پرس بیست تن بر سرهایشان کوبیده می شود.
«از دولتی بودن خسته شدیم!»
شاید درک و برداشت من از نفحات نفت این بوده باشد. به شخصه
با تجربه ی دو-سه ساله ی خود در بازار کار، به این نکته دست یافته ام که مرد
ادارات دولتی نیستم! دولتی بودن یعنی نفتی بودن، یعنی مرگ خلاقیت و به تبع آن مرگ پیشرفت، یعنی زندگی در دنیای سبقت و بل سرقت. سبقت از مدیران رقیب و سرقت از کار و به قول امیرخانی از چند نسل پیشین و پسین. البته لفظ سرقت مطمئنا شامل «مخلصین له الکار» نخواهد شد. امیرخانی می گوید اگر ذره ای کم-کاری در یک اداره ی دولتی انجام شود، پاسخگوی ملتی باید بود. چون این پول نفت آن هاست که سر ماه در حسابها ریخته می شود. در وطنی که دکتر عباسی عزیز
حتی «بانک داری اسلامی» اش را به «جنگ با خدای اسلامی» تعبیر می کند، چیزی جز
استقلال مرا راضی نمی کند.
در فرهنگ و هنر هم این وضعیت آشفته وجود دارد. بودجه را در اختیار ارگانی قرار می دهند و آن ارگان فرد یا گروهی را استخدام می کند تا کار هنری بسازند. آیا کار هنری انجام دادن به منزله ی هنرمند بودن است؟ خیر! چرا که هنرمند مرز نمی شناسد. سفارشی کار نمی کند. با بودجه پیش نمی رود بلکه با نیاز قدم بر می دارد. نیاز به بهتر شدن اثر هنری اش. نیاز به قوی تر شدن کار. اینجاست که معنی تهیه کننده واقعیت پیدا می کند. اینجاست که هنر به صنعت تبدیل می شود. نه یک پتک است و نه یک پرس بیست تن! بلکه روحی است در کالبد حقیقت.
نفحات نفت را همه باید بخوانند. نه فقط آنهایی که می خواهند وارد بازار کار شوند. بلکه همان مدیران سه لتی و حتی کارمندان مدیران سه لتی هم باید بخوانند. هدف هم تغییر کردن آنها نیست. بلکه فقط و فقط برای آن است تا توجیه ناپذیری کارشان را درک کنند. به خاطر آنکه تا نفت بر این وادی حکم می راند، پول مفت تخس خواهد شد و تا پول مفت در جیب ها پر است، خفت هیچکس را نمی توان گرفت!
پی نوشت:
چندی پیش در یک جلسه ی خصوصی شنیدم که فلان ارگان دولتی به فلان مسجد معروف 5 برابر بیش از بودجه ی حقیقی اش تقدیم کرده تا مبادا منبر آن مسجد گریزی بر نقد آن ارگان بزند. این کار دقیقا یعنی چه؟
برچسبها: کتاب, نقد کتاب, نقد نفحات نفت, نفحات نفت, رضا امیرخانی
